۱۳۸۹/۰۷/۱۲

سرآغاز "مکیال"

به روز حشرکه فعل بدان و نيکان را
جزا دهند به مکيال نيک و بد پيماي
جريمه گنهت عفو باد و توبه قبول
سپيدنامه و خوش دل به عفو بار خداي
(سعدی شیرین سخن)

سرعت گذر زمان کمیتی است ثابت، یکسال یک سال است و یکروز حقیقتا یک روز، نه ذره ای کم نه ذره ای بیش.
تاریخ شرح داستان آدمی است، توصیف اوج و فرود جوامعش، روش ها و منش ها، رشادت ها و سستی ها، خنده ها و گریه ها، پایمردی ها و خیانت ها، ...
تاریخ شرح داستان آدمی است لیک در بستر گذر زمان، در بستر کمیتی که سرعتش نه ذره ای کم می شود نه بیش.
گاهی که مشغول مطالعه تاریخ می شویم، وقتی برای یافتن مطلبی می خواهیم به یک کتاب تاریخی مثلا 5 جلدی 50 سال اخیر رجوع کنیم، اگر در پی یافتن واقعه ای در 14 سال قبل باشیم فورا سراغ جلد چهارم خواهیم رفت و برای یافتن حادثه ای که 36 سال قبل رخ داده ناخودآگاه دستمان را به طرف جلد دوم دراز می کنیم. 
غافل ازین که از تاریخ فقط گذر زمان نرخ ثابتی دارد نه حجم و کشش و عمق و ... خلاصه تعداد صفحات!
گویی گاهی تاریخ از طی طریق، آن هم در مرکبی که سرعتش نه ذره ای کم می شود نه زیاد، خسته می شود. بالاخره تاریخ هم آدم است!
گاهی کنار جویی می نشیند و قدری درنگ می کند و نفسی تازه می کند! فارغ از کمیت کیفیتش را غنا می بخشد و تغذیه می کند. حقیقتش را بخواهید تاریخ گرسنه و تشنه نمی شود لیکن مثل بچه ها کنجکاوی می کند. همینطور که راه می رود وقتی می بیند که ادم ها جایی دارند دعوا می کنند صبر می کند و به دعوایشان خوب نگاه می کند. من چند بار به چشم خودم دیده ام که همین طور که ایستاده، زیر لب به ادم ها می خندد، یا زیر لب نفرینشان می کند و مرتب غر می زند. گاهی وقتی آدم ها دارند خانه می سازند، باغ و بوستان و گلستان می سازند، کارخانه می سازند، جعده و جاده می سازند، بندر و کشتی می سازند، یا گاهی که تازگی ها می بیند دارند نیروگاه هسته ای می سازند یه گوشه زیر سایه دنجی می نشیند و به کارهایشان خوب نگاه می کند. گاهی لذت می برد و لبخند می زند، گاهی اخم می کند و تاسف می خورد. بالاخره تاریخ هم آدم است!
حتی گاهی تاریخ نزدیکتر می آید و خودش را نشان می دهد یا حتی با بعضی سخن هم می گوید. من سینه ستبر و حال ابتهاج تاریخ را در اثنای انقلاب مشروطه دیده ام. فحش و فحش کاریش را با شعبان شنیده ام. یادم نمی رود که کاشانی چقدر حرص می خورد و نگران بود از اینکه تاریخ فکر بدی نسبت به او بکند و می ترسید که از دستش دلخور باشد. شنیدم که برخی چه فحش های بدی به تاریخ می دادند یا به یاد دارم دوران انقلاب را که تاریخ ساعتها از بالای دیوار همه جا را با دقت نظاره می کرد، فارغ از های ها و هوی ها. می گوییم خوب یعنی تاریخ هم گاهی چشمهایش کم سو می شود، یا حوصله گردش ندارد. گاهی هم گوشهایش خوب نمی شنوند، خسته و شکسته و دلمرده می شود و خیلی زود رد می شود. خب بالاخره تاریخ هم آدم است! 
همه این حرف ها را گفتم که بگویم خر تاریخ ما یک دو سالی است که بدجوری لنگ می زند و کند راه می رود. تاثیری که وقایع سال گذشته بر صفحات بعدی و نانوشته ی تاریخ خواهد گذشت در نظر کمتر کسی جزئی است. سال قبل کم نبود پیروزی ها و کم نبود شکست ها، اما بی شک یکی از با ارزش ترین این پیروزی های یافتن دوستانی است که دغدغه های مشترکی داریم. مدتی قبل راجع به راه اندازی وبلاگی برای هم اندیشی، یاد گرفتن و یاد دادن، خواندن و نوشتن، شنیدن و حرف زدن نظرخواهی کردیم و به اتفاق به راه اندازی آن نظر مثبت داشتیم. مشکلاتی سر راه بود و هست و خواهد بود اما به جلو می رویم. آماده سازی وبلاگ هم زحمتی بود که دوستان عزیزمان محسن و مرتضی متقبل شدند که از طرف بقیه و خودم از ایشان تشکر می کنم.
مکیال یعنی پیمانه و یعنی میزان. یعنی سنجش و ترازو کردن. وبلاگ مکیال بنا دارد محلی باشد برای گفتن و بحث کردن از همه چیز، از همه کس و از همه جا. مطالب وبلاگ حداقل در حال حاضر بطور کلی شامل سرشاخه های دین، سیاست و مباحث پایه می باشد. دوستان عزیزی که از اعضا هستند یا مهمانان گرانقدری که حضورشان گرمی بخش احساس هم فکری است می توانند مطالب خود را برای انتشار به آدرس مدیر وبلاگ (mekyalmail@gmail.com) ارسال کنند.
انشالله فردا اولین مطلب در وبلاگ نمایش داده خواهد شد.
با تشکر


عباس

۷ نظر:

  1. سلام

    تبریک می گم هم بابت وبلاگ هم بابت اسم..

    کاش می شد تاریخ آدم دروغگویی نباشه..

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام
    ماشاالله چه قدر سریع...
    مبارک باشه,امیدوارم گذشتن زمان در این وبلاگ واسه هممون لذت بخش باشه.

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام

    تبریک میگم
    دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
    گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    پاسخ دادنحذف
  4. با سلام .
    پوستینی کهنه دارم من
    یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبار آلود
    سالخوردی جاودان مانند
    مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

    جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
    کز نیاکانم سخن گفتم؟
    نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
    کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
    خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم

    جز پدرم آری
    من نیای دیگری نشناختم هرگز
    نیز او چون من سخن می‌گفت
    همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
    کاندر اخم جنگلی، خمیازه‌ی کوهی
    روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت

    این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
    تا مُذهّب دفترش را گاهگه می‌خواست
    با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
    رعشه می‌افتادش اندر دست
    در بَنان درفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید
    حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست
    زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
    «هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس
    ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم
    مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید
    در کدامین عهد بوده ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس»

    لیک هیچت غم مباد از این
    ای عموی مهربان، تاریخ!
    پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
    از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

    من یقین دارم که در رگهای من
    خون رسولی یا امامی نیست
    نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
    وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
    «کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

    پوستینی کهنه دارم من
    سالخوردی جاودان مانند
    مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
    گویدم چون و نگوید چند

    سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
    بس پدرم از جان و دل کوشید
    تا مگر کاین پوستین را نو کند بنیاد
    او چنین می گفت و بودش یاد
    داشت کم کم شبکلاه و جبّه‌ی من نو ترک می‌شد
    کشتگاهم برگ و بر می داد
    ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست
    من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
    تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم
    پوستین کهنه‌ی دیرینه‌ام با من
    اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
    هم بدان سان کز ازل بودم

    باز او ماند و سه پـ .ـستان و گل زوفا
    باز او ماند و سکنگور و سیه دانه
    و آن بایین حجره زارانی
    کآنچه بینی در کتاب تحفه‌ی هندی
    هر یکی خوابیده او را در یکی خانه

    روز رحلت پوستینش را به ما بخشید
    ما پس از او پنج تن بودیم
    من بسان کاروانسالارشان بودم
    کاروانسالار ره نشناس
    اوفتان، خیزان
    تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم

    سالها زین پیشتر من نیز
    خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد
    با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
    «این مباد! آن باد!»
    ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست

    پوستینی کهنه دارم من
    یادگار از روزگارانی غبار آلود
    مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود

    های، فرزندم
    بشنو و هُش‌دار
    بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
    با بَر و دوش تو دارد کار
    لیک هیچت غم مباد از این

    کو ،کدامین جبّه‌ی زربَفت رنگین می‌شناسی تو
    کز مُرَقّع پوستین کهنه‌ی من پاکتر باشد؟
    با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
    که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟

    [لاله جانم]
    آی دختر جان!
    همچنانش پاک و دور از رقعه‌ی آلودگان می‌دار

    مهدی اخوان ثالث
    کتاب: آخر شاهنامه
    صدا: مهدی اخوان ثالث
    آلبوم: قاصدک

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام
    ان شاء الله به همت دوستان و مدیریت شما وبلاگ قوی و تاثیرگذاری خواهیم داشت.

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام
    زیر و رو کردن تاریخ!!
    خوب است
    دین، سیاست و دیگر هیچ
    خوب است
    اما من یک ایده بهتر دارم:
    "پای استدلالیون چوبی بود، پای چوبی سخت بی تمکین بود"
    راستی از دستت شاکیم، آدرس بلاگتو از غریبستان خوندم

    پاسخ دادنحذف
  7. سلام
    حامد جان خیلی خوش اومدی
    غریبستان کجاست؟!
    خواستم یکم روی غلتک بیفته بعد معرفی کنم.
    ضمنا اینجا خونه شما هم هست و شما هم جز اون دسته از دوستانی که بالا گفتم هستی. هر وقت بخوای میتونی مطلبی رو که دوست داری اینجا منتشر بکنی.

    پاسخ دادنحذف